غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

171

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

چون اينمعنى را مكرر مشاهده نمودند سر انقياد و طاعت‌گذارى بر خط اخلاص و فرمان بردارى نهاده ديگر پيرامن خلاف نگشتند و مال و خراج بر گردن گرفته از مقام عناد و استكبار درگذشتند و نيكوخدمتى امير ذو النون موقع قبول يافته خاقان بنده‌نواز زمام رتق و فتق امور مملكت قندهار و فراه غور و ساخر تولك و زمين داور را در قبضهء اقتدار او نهاد اما چند سال بعضى از شاهزادگان را بنوبت باسم حكومت قندهار مىفرستاد و بالاخره امير ذو النون در ايالت آن ولايت استقلال يافت و لواى ابهت و شوكت افراخته پرتو انوار عدالتش بر ولايت شال و مستون و سيوى و توابع و لواحق تافت و بىشائبه تكلف و غايلهء تصلف آن جناب شجاعتى كامل و عدالتى شامل داشت و در اداى وظايف طاعات و عبادات همواره رايت سعى و اهتمام مىافراشت از صبح تا شام در اشاعت نصفت و احسان گذرانيدى و از بام تا شام در اقامت نوافل و قرائت قرآن بسر بردى در ميدان مصاف و قتال روح اسفنديار و رستم بر وفور جلادت و پهلوانى او آفرين كردى و در محراب عبادت و نماز روان ذو النون مصرى و ابراهيم ادهم بر كمال اخلاص و نيازمندى او شرط تحسين بجاى آوردى نظم بروزش همه معدلت كار بود * شب از بهر طاعات بيدار بود ز شمشير خون‌ريز او روز جنك * همه روى صحرا شدى لاله‌رنك و چون امير ذو النون بجمع نفايس اموال و افزونى ابطال رجال استظهار تمام پيدا كرد تمامى ممالك مذكوره را ملك خود تصور نموده در اداء مال مقرر شرايط تغافل بجاى آورد و حكومت قندهار را بپسر بزرگتر خود شجاع بيك تفويض فرمود و داروغگى ساخر و تولك را بعبد العلى ترخان عنايت نمود و رياست غور را به امير فخر الدين و امير درويش مفوض ساخت و خود در زمين داور ساكن شده در آنديار عمارات عاليه برافراخت و اهل غمز و سعايت فرصت يافته چند كرت بعرض خاقان جمشيد منزلت رسانيدند كه امير ذو النون بوفور خزاين و نقود و افزونى اتباع و جنود مغرور گشته است و نخوت و عظمت و تكبر و حشمت او از حد اعتدال در گذشته لايق دولت ابد پيوند چنان مينمايد كه قبل از آنكه كفران نعمت و سلوك در وادى مخالفت در ضمير او رسوخ يابد يكى از شاهزادگان عظام بايالت آن ولايت منصوب شده با فوجى از سپاه بهرام انتقام متوجه گردد بنابر آنكه در اكثر يورش ها امير ذو النون با لشگر قندهار و زمين داور بموكب فيروزى اثر مىپيوست خاقان منصور مدتى بسخن اهل غرض التفات نمىفرمود تا آخر الامر به حكم ( من لم يسمع ) بخل قصد كرد كه بموجب استصواب آنجماعت عمل نمايد و در آن اثنا بديع الزمان ميرزا با پدر بزرگوار اظهار خلاف نمود و امير ذو النون كه از تلاطم درياى غضب خاقانى بغايت هراسان بود بكشتى موافقت شاهزاده التجا كرده جان بساحل نجات كشيد چنانچه كيفيت اينحكايت در محل خود مسطور خواهد گرديد انشاء اللّه تعالى ذكر ظهور مزارى بهشت‌نشان كه منسوبست به حضرت شاه مردان در قريه خواجه خيران در شهور سنهء خمس و ثمانين و ثمانمائه كه معين السلطنه و الخلافه ميرزا بايقرا در